پیشنهاد سردبیراخبارگزارشمطالب ویژه

تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس!

ایران، یکی از بزرگترین مفاخر فرهنگی، هنری و ادبی اش را از دست داد

تلخ ترین خبر ممکن برای هنر دوستان در ساعات اولیه شب پنجم دی ماه روی گوشی های تلفن همراه در حال پخش شدن بود. بهرام بیضایی استاد بی بدیل تئاتر، ادبیات و سینما و یکی از مفاخر فرهنگ و هنر معاصر ایران زمین، در روز ۵ دی‌ماه ۱۴۰۴ (برابر با ۲۶ دسامبر ۲۰۲۵)، در سالروز تولد ۸۷ سالگی‌اش در آمریکا درگذشت. این خبر همه را به شوک و بهت فروبرد. از دست دادن یکی از مهم ترین شخصیت های تئاتر و سینمای ایران غم بزرگی بود.

بهرام بیضایی بدیلی در تئاتر و سینمای ایران نداشت. او پنجاه سال بدون لکنت، با یک دست در مقابل جهل و کج فهمی فرومایگان و ابلهان زمان خودش می جنگید در حالی که با دست دیگرش داشت با طاعون مسئولان و تصمیم گیران دولتی و غرض و مرض مسندنشینان حکومتی مبارزه می کرد.

حاصل این همه سال مبارزه اما درخشان، ماندگار و فراموش نشدنی شد. بسان مرادش، فردوسی بزرگ.

والی           تو احضار ارواح می کنی فردوسی. استخوانهای خاک شده را بر می آوری و بر آنها آب دهان می افکنی و درشان روح می دمی و آنها فردا میان مردمان اند. تو در خلقت با خدا -زبانم لال- شریکی می کنی.

(دیباچه نوین شاهنامه – بهرام بیضایی)

بیضایی هم مثل فردوسی، غم ایران و مسئله ایران را داشت. آثارش در راستای ترویج دانایی و آگاهی و مبارزه با جهل و نادانی بود، چرا که ریشه همه بدبختی ها را در همین جهل مردمان زمانه می دانست. به تعبیری می توان او را ایرانی ترین اندیشمند معاصر ایران نامید. او مترادف ایران بود و تا آخرین روزهای عمرش برای اعتلای ایران و آگاهی ایرانیان نوشت. مثل حکیم فخیم توس، ابوالقاسم فردوسی.

فردوسی             سود چیست و زیان چه؟ چگونه باغی را سود کنم که کشوری را به زیان می دهم؟ [پیش دو فرزند زانو می زند] این باغ از ماست. شنیدی؟ مگر این باغ در کشوری است که از ما نیست؛ خب، پس این باغ از ما نیست. اگر کشورم را باخته ام، پس این باغ را که در آنست نیز باخته ام.

(دیباچه نوین شاهنامه – بهرام بیضایی)

بیضایی در تمام این سالها سرخم نکرد و تسلیم زر و زور و تزویر زمانه نشد. او در تمام طول عمرش با محافظه کاری و سازش و زدوبند بیگانه بود. چه روزگاری که قبل از بهمن ۵۷ با سنگ اندازی و سانسورهای اداره ساواک سر و کله می زد و چه در بعد از انقلاب ۵۷ که بلایی نماند سرش نیاورده باشند، از ممیزی و سانسور شدید آثارش تا ممنوع الکاری و ایجاد محدودیت های مختلف و حتی احضار نهادهای امنیتی! ( مجله گزارش فیلم در پرونده ای ویژه در سال ۷۹ و به نقل از مسعود کیمیایی اظهار می کند که این دو فیلمساز بزرگ، چندباری توسط یکی از ماموران ارشد وزارت اطلاعات که بعدها معلوم شد سعید امامی بوده، بازجویی شده اند. چند سال پیش و در فیلم مستند «عیار تنها»، بیضایی پاسخ ادعاهای مطرح شده در ان که از مسعود کیمیایی نقل شده بود را می دهد. ادعایی که در آن اشاره میکند بیضایی به بازجویش گفته از ما که گذشت ، به فکر بچه های این سرزمین باشید!)

با وجود همه هزینه هایی که در راه این مبارزه پرداخت، سالها بیکاری و اخراج از دانشگاه تهران و قطع حقوق استادی و انواع و اقسام محرومیت ها را به جان خرید ولی به خاطر بقاء یا غم نان چیزی را نپذیرفت. او نه تنها تسلیم جریان غالب زمانه نشد بلکه همیشه در مقابل فساد و بی اخلاقی حاکم بر جامعه اطراف اش نوشت و شورید.

(در پاسخ به سوال نوشابه امیری درباره تقسیم بندی شخصیت های فیلم سگ کشی و نظرش درباره شخصیت های منفی فیلمنامه سگ کشی) نه، من هیچ کدام از شخصیت ها را آدم بدجنس ندیدم و تصور نکردم. به نظر من اصلا جهانی که گلرخ در آن است همین است، می دانید. بعضی ها اصلا کرم های یک لجن هستند، بعضی ها نمی توانند در لجن زندگی کنند.لجن قانون خود را دارد. در آن لجن یک چیزهایی اصلا مجاز و طبیعی است… به نظرم حتی آنجایی هم که گلرخ فکر می کند در حل بردن است، در حال باخت است. امثال گلرخ در لجن مناسبات سوداگرانه اینچنینی، هیچ وقت برنده نیستند.

(بهرام بیضایی، جدال با جهل – نوشابه امیری)

به نظرم راز بزرگی و مانایی او در این است که با وجود همه مرارت ها و مشقت های مسیر فعالیت اش، هرگز ناامید و منفعل نشد. در برابر بزرگترین سختی ها و دشمنی ها فقط نوشت. در گذشته نماند و همیشه رو به جلو حرکت کرد. هیچ وقت بلایایی که بر سرش آوردند را در بوق و کرنا نکرد، دکان مظلوم نمایی نزد و حسد و کینه به خود راه نداد.

فیلم های من راجع به زمان حال است و آنچه در حال شدن است، نه درباره گذشته. گذشته البته علت بسیار چیزهاست که به ناخواست ما شاید رخ می دهد یا در آن رشد می کنیم یا وضع مارا تعیین می کند یا به طور عادتی آن را تکرار می کنیم… ولی هویت ما آن چیزی است که می سازیم، نه آنچه به ارث برده ایم.

(غریبه بزرگ – زندگی و آثار بهرام بیضایی- محمد عبدی)

این روزها در فقدان استاد بزرگ، بیتی از حافظ را بارها زمزمه می کنم :

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد               تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا